خرید بک لینک

عصر ، کودکی که در میان باد سرد گنجشکی را به دست گرفته نوازش می کرد
شب که شد ناگهان مرد .

صبح روز بعد شبنم ها فرو چکیدند.
برادر بزرگ آن کودک برای تلگراف زدن رفت .

باز هم که شب شد مادر گریست .
پدر در سفر دورودراز دریا بود .

هیچ کس نمی داند گنجشک چه شد .
باد سرد شمالی خیابان را سفید پوش کرد.

زمانی که گاه گاه صدای دلو ها بلند می شد
جواب تلگراف از سوی پدر آمد .

هر روز ، هرروز شبنم ها فرو چکیدند
از سفر دورو دراز دریاها هنوز برنگشته است .

بعد از آن مادر چه می کند ؟
و برادر بزرگ تر که تلگراف زد امروز در مدرسه سرزنش شد .

ناکاهارا چویا | یاد یک روز زمستانی

واقعی

برچسب: نویسنده: النا جعفری تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 10:20

صفحه بندی